تبليغاتX
(روئیای كلاغ سياه)

(روئیای كلاغ سياه)

كلاغ سياه

خدايا با من حرف بزن!!

 

خدايا با من حرف بزن!!

كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن....

مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد..

سپس كودك فرياد زد: خدايا با من حرف بزن.....

رعد در آسمان پيچيد، اما كودك گوش نداد..

كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: خدايا بگذار ببينمت......

ستاره ای درخشيد ولی كودك توجه نكرد..

كودك فرياد زد: خدايا به من معجزه ای نشان بده.....

و يك زندگی متولد شد، اما كودك نفهميد..

كودك با نااميدی گريست.....

خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايی.......

بنابر اين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد........

ولی كودك، پروانه را كنار زد و رفت..

 

و در آخر هواسمان باشد كه خدا در همين نزديكيست شايد در نماي يك پروانه!

+ نوشته شده در  ساعت 9:54 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

لحظات

 

اين لحظات عاشقی!

اما من و تنهايی و سکوت

و غم بی تو بودن و ديگرهيچ........

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:52 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن

 

 کاش می شد بعضی چیزها را بدون تجربه کردن آموخت کاش می شد نگاه ها را

ترجمه کرد .

کاش می شد صورتک های خنده دار برداشت و همانگونه ای بود که واقعا هست ...

ولی جسارت نه تا به آنجایی که بیگانه ای را برای آنچه که واقعا  هست محکوم کنند!!!

            

مجبوری آنگونه ای باشی که می خواهند ..

حتی طرز لباس پوشیدنت . نگاهت . رفتارت و زندگی ات

ولی بیگانه انگار چیز دیگری می خواهد

                                            بیگانه .بیگانه می ماند و همانگونه خواهد بود که خود میخواهد

زیستنش گرچه مشقتی بیش نیست . گرچه هیچ نیست ....

ولی بیگانه آشناتر از هر آشنایی رنج را می شناسد . تنها رفیقش . تنها تنی که

تنهایی اش را می پذیرد

خود تنهایی است . او آشنای دور و نزدیک زندگی است ...

+ نوشته شده در  ساعت 12:4 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

انتظار يعني

انتظار يعني چشمان من كه پشت پنجره جا مانده است.

انتظار يعني عكس غبار گرفته ي تو از همان روز جدايي.

انتظار يعني قلم من كه هرچه مي نويسد جز نام تو نيست.

انتظار يعني شب يلدا نشان من كه به شوق آمدنت تا سحرگاهان پشت درب قلبت مي ايستم تا درب قلبت را بگشايي و مرا سيراب از عشق كني

انتظار يعني نگاه من به جاده اي دور.
اتنظار يعني خنديدن ابر در ميان باد.

انتظار يعني آوارگي باد.

انتظار يعني من . يعني من كه تمام عمر به شوق دوباره برگشتن تو تمام ثانيه هاي عمرم را منتظر تو ماندم

+ نوشته شده در  ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

احساس غربت

احساس غربت
+ نوشته شده در  ساعت 8:58 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

کاش

 

کاش هرگز به اين دنيا نيامده بودم .

و حال که آمده ام کاش زودتر مرگم فرا رسد .

آخر چگونه ميتوان در اين دنيا زندگی کرد ؟

دنيايی که در آن آدم ها روزی چندين بار عاشق می شوند .

دنيايی که در آن عشق را تنها در ويترين کتابفروشی ها ميتوان يافت .

دنيايی که در آن محبت و صداقت مرده و جای آنها را بی وفايی و دروغ گرفته .

دنيايی که در آن دروغ عادت ٬ بی وفايی قانون ٬ و دل شکستن سنت است .

دنيايی که در آن عشق را بايد به بها خريد !

 

دنيا رو نگه دارين ميخوام پياده شم .

+ نوشته شده در  ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

آن شب سرد...

 

آسمان در حصار ابر ها گرفتار بود

و شبی بارانی و سرد در پیش رو

آنچنان سرد که مرگ چشم ها را فرا می خواند

صدای باران از شیروانی اتاق شنیده می شد

اما احساس تنهایی همچنان در کنج اتاق استوار بود

می دانستم که آخر در سرمای یکی از این شب ها

در کنج اتاقی خلوت....زیر نوری اندک

بی آنکه هیچ چشمی نظاره گرم باشد

آرام آرام... نفس از تپیدن باز خواهد ایستاد

و چشم ها ارامش را خواهند داشت

فراموش میشوم بی آنکه لحظه ای درنگ جایز باشد

آن گونه که دیگر هیچ نامی

در این دنیای فانی نخواهم داشت

بی آنکه هیچ چشمی چشم براهم باشد

سایه اشک را در میان ابرها احساس کند

و ثانیه ها را با قدم هایم شمارش کند.

پس می بایست مرد آن چنان که سزاوار است

اما باز هم با اندیشه تو...

ناگه آسمان غرید و فریاد میزد

اما این بار سهمگین تر از همیشه

صدای هجوم قطرات باران

بر روی شیروانی اتاق شنیده میشد

و من همچنان در گنج این اتاق سرد

با تنها ییم زانوهایم را در آغوش گرفتم

  و در انتظار...........

 

+ نوشته شده در  ساعت 5:33 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

تنهایم

باز من غمگينم

باز من تنهايم                                                               

به كجا بايد رفت؟                         

به كه بايد پيوست؟                                                    

به اميني كه امانت خوار است؟

 به دياري كه پر از ديوار است؟                                                                  

يا به افسانهً دوست؟        


گريه ام مي گيرد.  

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:48 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

پسرک و مادرش

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه میکنی ؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم نمی دانم !!!!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت : بابا چرا مامان همیشه گریه میکند ؟ او چه می خواهد ؟

پدرش تنها دلیلی که به دهنش میرسید این بود : همه ی زنها گریه میکنند بی هیچ دلیلی

پسرک متعجب شد ولی هنوز از اینکه زنها خیلی راحت به گریه می افتند متعجب بود

یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند از خدا پرسید : خدایا چرا زنها همه گریه می

کنند ؟

خدا جواب داد : من زن را به شکل ویژه ای آفریدم .

به شانه های او قدرتی دادم تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند

به بدنش قدرتی دادم تا بتواند درد زایمان را تحمل کند

به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند او به کار ادامه دهد

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندش عشق بورزد حتی اگر او هزاران با اذیت

کنند

به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد از خطاهای او بگزرد و همراه او در کنار او باشد

و به او اشکی داده ام تا هر هنگام خواست فرو ریزد

این اشک را منحصراْ برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت بتواند از آن استفاده کند

زیبایی یک زن در لباسش موها یا اندامش نیست

زیبایی زن را باید در چشمانش جست و جو کرد

زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست

+ نوشته شده در  ساعت 9:46 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

میرسه تنهای

 
می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی می
 
رسد روزی که تنها در کنار عکس من نا مه های کهنه ای را مو به مو از بر کنی

 

+ نوشته شده در  ساعت 9:42 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

تنهام

+ نوشته شده در  ساعت 9:36 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

آنگاه خدا

+ نوشته شده در  ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

دل شکسته

خدایا ... تو گفتی به دل شکستگان نزدیکم...

               

                                  دلم شکست...

                                  دلم خون شد...

                                      دلم مرد...

 

                        پس کی به عهدت وفا می کنی؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

گر يه هايم بي صداست

گريه هايم بي صداست

+ نوشته شده در  ساعت 10:27 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

سلام بر تو ای عشق

سلام بر تو ای عشق

سلام بر تو ای عشق ! مرد در اوج قله ا ی تنهایی ا ش

همچون عقابی خالی وبی

پرواز دانه های زندگی در تسلسل تسبیح وا ر سکوت

سرد د ر آ ئینه ا ی خیا ل کلامی

نا گفته د ر وصف زیبا ئی شعر های بلند ، نا سروده

امید های واهی ، ترک خورده

سکوت سرد و کشنده و افق نا پیدا ناگهان جرقه ای در

ظلمت نور در تاریکی امید در

نا کجای زمان لمحات گرم در سردی نا باوری ها اینها

همه یعنی زندگی دو باره ؟

یعنی آغا ز دو باره ای یک پایان ؟ و شاید هم خطای

باصره

+ نوشته شده در  ساعت 10:19 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

عشق

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 7:20 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

انتظار

انتظار
+ نوشته شده در  ساعت 6:43 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

دوستیها

 شاید آخره همه دوستیها جدایی باشه اما ناگفته ها هیچ وقت 

تموم نمیشه.

(شاید یه روز پشیمون شد )
+ نوشته شده در  ساعت 10:37 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

شب تاريك

شب تاريك
+ نوشته شده در  ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  | 

كودك و خدا

كودك وخدا

كودكي كه آماده تولد بودنزد خدا رفت وپرسيدك:مي گويندفردا شمامرا به زمين مي فرستيد اما من به

اين كوچكي وبدون هيچ كمكي چگونه ميتوانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوندپاسخ داد:از متين تعداد بسياراز فرشتگان.من يكي رابراي تو در نظر گرفته ام.او از تونگه داري

خواهد كرداما كودك هنوز مطمئن نبودكه ميخواهدبرود يا نه:اما اينجادر بهشت.من هيچ كار يجز خنديدن

وآواز خواندن ندارم و اينهابراي شادي من كافي هستنند.

خداوند لبخند زد:فرشته تو برات آواز خواهد خواند هر روزبه تو لبخند خواهد زد.عشق او را احساس

خواهي كرد و شاد خواهي بود

كودك ادامه داد:من چطورمی توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها نمي دانم.

خداوند او را نوازش كرد و گفت:فرشته تو زيبا ترين و شيرين ترين واژه هايي را كه ممكن است بشنوي در

گوش

تو زمزمه خواهد كرد وبا دقت وصبوري به تو ياد خواهد داد كه چگونه صحبت كني.

كودك با ناراحتي گفت:وقتي ميخاهم با شما صحبت كنم چه كنم؟

اما خداوند براي اين سوال هم پاسخي داشت:فرشته ات دستهايت را در كنار هم قرار خواهد دادو به تو ياد

خواهد داد كه چگونه دعا كني.

كودك سرش را بر گرداندو پرسيد:شنيده ام كه در زمين انسانهاي بدي هم زندگي مي كنند چه كسي از من

محافظت خواهد كرد؟

خداوند گفت:فرشته ات از تو محافظت خواهد كرد.حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

كودك با نگراني ادامه داد:اما من هميشه به اين دليل كه ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود

خداوند لبخندزد وگفت:فرشته ات هميشه درباره من باتو صحبت خواهد كرد وبه توراه بازگشت نزد من را

خواهد آموخت:گرچه من هميشه در كناره تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدايي از زمين شنيده مي شود.كودك مي دانست كه بايد به زودي سفرش را آغاز

كند. او به آرامي يك سئوال از خداوند پرسيد:خدايا اگرمن حالابرم لطفا نام فرشته ام را به من بگويي

خداوند شان او را نوازش كرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد.به راحتي مي تواني او را مادر

صدا كني

+ نوشته شده در  ساعت 9:27 بعد از ظهر  توسط كلاغ سياه  |