خدايا با من حرف بزن!!
خدايا با من حرف بزن!!
كودك نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن....
مرغ دريايی آواز خواند، كودك نشنيد..
سپس كودك فرياد زد: خدايا با من حرف بزن.....
رعد در آسمان پيچيد، اما كودك گوش نداد..
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت: خدايا بگذار ببينمت......
ستاره ای درخشيد ولی كودك توجه نكرد..
كودك فرياد زد: خدايا به من معجزه ای نشان بده.....
و يك زندگی متولد شد، اما كودك نفهميد..
كودك با نااميدی گريست.....
خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايی.......
بنابر اين خدا پايين آمد و كودك را لمس كرد........
ولی كودك، پروانه را كنار زد و رفت..
و در آخر هواسمان باشد كه خدا در همين نزديكيست شايد در نماي يك پروانه!





